چند روز پیش خان داشت جلو من و چندتا از کارمندان نطق میکرد که : به خانواده اعتقادی نداره چون حق انتخابی در این رابطه وجود نداشته، مگر اینکه بنا به یه چیزهایی خودت انتخاب کنی که بعضیاشون رو دوست داشته باشی ! داشتم فکر میکردم گیریم اعتقادت این , پس بیخود میکنی خودت دوتا بچه میاری در این دنیا ... کلا مغزش خشک شده! چون من میدونم نسبت به خیلی آدمها نسبت به خانواده حساسه ! یادمه چند ماه پیش تلفنی درمورد خواهرم صحبت میکردیم و گفت ما مسئولیم در مقابل خانواده ، به فلانی که شوهرشه کار ندارم ولی خودش عضو خانوادمون هست هرچند نفهم باشه.. ولی حالا بعد چند ماه منکر خانواده میشه!!!!!...تا جاییکه یادم میاد جلو خانواده سرم انداختم پایین و گفتم چشم. به حق یا ناحق ! از پدر مادر بگیر تا خواهر و برادر کوچیکو بزرگهمیشه زندگیم بر پایه خواسته و صلاحی بوده که اونا داشتن!بعدا عادتم شد جورکش همشون باشمغمخوار و دلسوز و فداکار ....هدف و اولویتم گذاشتم خانواده! اذیت شدم،تحقیر شدم،ضعیف شدم،رنجیده و دلشکسته شدم ، اما مانع نشد خانواده رو برای خودم بی معنی تصور کنم اما الان نگاه میکنم میبینم ذره ای از اینها ، اهمیتی نداشتههمیشه دلم میخواست برادرم حامی باشه و بگم هیچکس رو ندارم، اما اون هست! حالا هم نه اینکه نیست! اما خیلی دورهمیشه دلم میخواست خواهرم همراز و همدل و مونسم باشه، اما دریغ!....عصر زودتر اومدم خونه ، ولی همش شد تلفن کاری و صحبت با مامان و خان ، ساعت ۱۲ شب دوباره دیدم مامانم زنگ زده!ناراحت و گریون که چرا دهنت بست نداره؟ چرا فلان موضوع به خواهرت گفتی ؟ حالا اومده پایین که شما فلان میکنین و فلان ، تهمت زده به مامان که تو میخوای بین من و شوهرم و خانوادش فاصله بندازی و .. خواهرم زبونش زهر داره ! دلم سو
برچسب:
نویسنده: بهنام قنبری
تاريخ: سه
شنبه
3 بهمن
1402 ساعت: 16:29