خرید بک لینک
نشستم تو ماشین همکار . از صبح اولتیماتوم دادم کسی با من حرف نزنه . حوصله ندارم ... رفتم پروژه، ازونجایی که خان از اینکه جلساتم توی پاویون باشه ابراز ناراحتی کرده بودن / چون احتمالا خانم جن از بودنم اذیت میشن/ زیاد نموندم . رفتم اداری نشستم و اومدم بالا بی محل یکسری چیزا رو گفتم ، ته صدام غربت بود و غم و بغض . فهمید ! گفت رفتی دکتر؟ داروهات میخوری ! گفتم آره .. گفت ترسیدم اون روز زرد شده بود رنگ و روت . حس کرد سرسنگینم بیشتر ادامه ندادم . اومدم شرکت تو اتاق .دیدم لباسارو رسول از خشکشویی آورده ، قاطیش لباسای جن بود . دوباره بهم ریختم اومدم کاخ و گوشیم گذاشتم پیش بچه ها، گفتم اگر دخترک یا خان زنگ زدن جواب بدن . رفتم دور حوضچه تنهاییم قدم زدم .زمستون مسخره . به همه چی شبیه هست طبیعت جز زمستون . فضا بهار بود . تکیه دادم به درخت . چشمام بستم .باز کردم ابرهارو دیدم. درختها و برگهایی که بلاتکلیف بودن از فصل ! بریزن؟ بمونن؟ سبز در میاد ؟ حالم سوخت برای این دنیا ! برای مردم ! طبیعت ! خودم خودم بلاتکلیفم میدونم رفتنم به نفع سلامت جسم و فکر و روحم هست اما خان چی ؟ من مانده ام بین خودم و خودم حالم خرابه ... نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲ساعت 6 PM توسط pari|

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 16:29

دو هفته ای داشتم شروع میکردم به آروم کردن شرایط خودم ! ورزش رو رفتم ، خواب مرتب ،نسبت به امور اطراف عکس العمل کمتر ، کارهایی که هر روز تند تند انجام میدادم که نکنه از بردگی برای دنیا چیزی کم بزارم رو با حوصله و آروم انجام میدادم ،، تااااااااباز کنترل اعصابم افتاد دست این بی شرفها و جن . همون روز که قلبم گرفت همانا این یک هفته حالم گرفته بود همه اون سیستم بهم ریخت ! همین بس که الان ساعت یک و نیم شب بیدارم و دارم مینویسم،اونم با موهای خیس از حمام آمده تو این هوای سرد زمستونیه بی برف ! و حوصلم نیست که حتی لباس بپوشم...این هفته احتمالا بازم برم زیارت قبور..دیشب راضیه و شوهرش دعوتم کردن کافه دوست همسرش، شوهر راضیه توی یک خانواده ضعیف بزرگ شده (چیزی که شنیدم) و الان شغل مهمی توی یکی از ادارات داره، وضعیت درامدیش خیلی خوبه ، آدم خوشقلبیه ، ولی بشدت از اینکه چیزی از دست بده واهمه داره! نشون به اون نشون که از اولین ماشینی که خریدن ماشین رو نگه داشته و هرچی عوض میکنه قبلی رو نمیفروشه،!! و خسیس و به همون نسبت زندگی گذشتش فرهنگ اجتماعی پایینی داره. و البته خوشحالم که راضیه با این اخلاق و روحیات همسرش وقتی دید چاره ای نیست و درست نمیشه ،کنار اومده تا حدی و بیخیالالبته بگم همسرش برای زن و فرزند خودشون کم نمیزاره، اما با غر و لند .. خلاصه دیشب هم مفت بود که دعوت کرد، بزور و اصرار دخترک وقتی رسیدم خونه لباس عوض کردم و با اسنپ رفتم چون بارون شدید بود. اما خوب شد رفتم . رفتیم یه گوشه دنج از کافه که جدا بود ، نشستیم خاطره گفتن و از بدبختیا اینقدر گفتیم و خندیدیم که سبک شدیم. اونجا بود فهمیدم که راضیه بزودی باید یه جراحی مغز انجام بده! از دکی پرسیدم و گفت عمل سختی نیست خدارشکر ...از دیروز که

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 16:29

چند روز پیش خان داشت جلو من و چندتا از کارمندان نطق میکرد که : به خانواده اعتقادی نداره چون حق انتخابی در این رابطه وجود نداشته، مگر اینکه بنا به یه چیزهایی خودت انتخاب کنی که بعضیاشون رو دوست داشته باشی ! داشتم فکر میکردم گیریم اعتقادت این , پس بیخود میکنی خودت دوتا بچه میاری در این دنیا ... کلا مغزش خشک شده! چون من میدونم نسبت به خیلی آدمها نسبت به خانواده حساسه ! یادمه چند ماه پیش تلفنی درمورد خواهرم صحبت میکردیم و گفت ما مسئولیم در مقابل خانواده ، به فلانی که شوهرشه کار ندارم ولی خودش عضو خانوادمون هست هرچند نفهم باشه.. ولی حالا بعد چند ماه منکر خانواده میشه!!!!!...تا جاییکه یادم میاد جلو خانواده سرم انداختم پایین و گفتم چشم. به حق یا ناحق ! از پدر مادر بگیر تا خواهر و برادر کوچیکو بزرگهمیشه زندگیم بر پایه خواسته و صلاحی بوده که اونا داشتن!بعدا عادتم شد جورکش همشون باشمغمخوار و دلسوز و فداکار ....هدف و اولویتم گذاشتم خانواده! اذیت شدم،تحقیر شدم،ضعیف شدم،رنجیده و دلشکسته شدم ، اما مانع نشد خانواده رو برای خودم بی معنی تصور کنم اما الان نگاه میکنم میبینم ذره ای از اینها ، اهمیتی نداشتههمیشه دلم میخواست برادرم حامی باشه و بگم هیچکس رو ندارم، اما اون هست! حالا هم نه اینکه نیست! اما خیلی دورهمیشه دلم میخواست خواهرم همراز و همدل و مونسم باشه، اما دریغ!....عصر زودتر اومدم خونه ، ولی همش شد تلفن کاری و صحبت با مامان و خان ، ساعت ۱۲ شب دوباره دیدم مامانم زنگ زده!ناراحت و گریون که چرا دهنت بست نداره؟ چرا فلان موضوع به خواهرت گفتی ؟ حالا اومده پایین که شما فلان میکنین و فلان ، تهمت زده به مامان که تو میخوای بین من و شوهرم و خانوادش فاصله بندازی و .. خواهرم زبونش زهر داره ! دلم سو

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 16:29

صفحه بندی